محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

6076

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : متوكل و فتح بن خاقان با هم مىخوردند ، ما به يك سوى بوديم و مقابل آنها . همدمان جدا بودند و در اطاقهايشان بودند و هنوز هيچيك از آنها را نخوانده بود . ابن حفصى گويد : امير مؤمنان به من نگريست و گفت : « تو و عثعث پيش روى من بخوريد ، نصر بن سعيد جهبذ نيز با شما بخورد . گويد : گفتم « سرور من ، به خدا نصر مرا مىخورد ، چه رسد به چيز كه پيش روى ما نهند . » گفت : « جان من بخوريد » كه بخورديم ، آنگاه از آنچه مقابل وى بود دست بداشتيم . » گويد : امير مؤمنان نظر كرد و ما را نگريست كه دست بداشته بوديم و گفت : « چرا نمىخوريد ؟ » گفتم : « سرور من ، آنچه به نزد ما بود تمام شد . » دستور داد كه افزوده شود و از پيش روى خويش براى ما كشيد . ابن حفصى گويد : امير مؤمنان هيچيك از روزها خرسندتر از آن روز نبود . گويد : آنگاه به مجلس نشست و همدمان و نغمه گران را بخواند كه حضور يافتند . قبيحه مادر معتز يك روپوش حرير سبز براى وى هديه فرستاد كه در آن نگريست و دير نگريست ، آن را پسنديد و از آن شگفتى بسيار كرد و بگفت تا آن را دو نيمه كردند و بگفت تا به نزد قبيحه پس برند . آنگاه به فرستادهء وى گفت : « وى را به ياد من آورد . » سپس گفت : « به خدا خاطرم به من مىگويد كه آن را نخواهم پوشيد . و خوش ندارم كه كسى پس از من آن را بپوشد از اين رو گفتم آن را دو نيمه كنند كه كسى پس از من آن را نپوشد . » به دو گفتيم : « سرور ما اينك روز شادى است . ( 225 اى امير مؤمنان در پناه خدا باشى چنين مگوى سرور ما . » گويد : آنگاه مىخوردند و تفريح كردن آغاز كرد و اين سخن را بر زبان آورد